دراینجاچارزندان به هرزندان دو چندان نقب ودرهرنقب چندین حجره در هرحجره چندین مرددر زنجیر!
«هوالرحیم» انسان آفریده شده تا رنج های بسیاری تحمل کند یا رنج های بسیاری را به جمع رنج های دنیا بیفزاید . رنج و درد دوست و یار دیرنه ام بودند و خواهند بود . سلام بر تمامی کسانی رنج و درد دوست مشترک مان هست . سلام بر کسانی که برای درد خود هم گریه می کنند و هم میخندند. و سلام بر کسانی که درد را دوست دارند و بدون درد زندگی برایشان ممکن نیست. این بار با دو شعر در خدمتتان خواهم بود اول حجم و دوم غزل: این روز ها عادت های عجیبی دارم با رگم تیغ را تیز میکنم و توی چاه حمام میندازم با نخ های رنگی مادرم مورچه های آشپزخانه را د ا ر میزنم یا ظرف های غذایم را در حمام میشویم اصلاً - بیایید تجدید نظر کنیم - با تیغ رگم را می برم ولی اتفاقی نمی اف تد نخ های رنگی مادرم را توی جعبه های شان می چینم و مور چه ها مشغول به کارند بعد از صرف غذا حمام میکنم ظرف ها روی سینک ظرف شویی تلمبارند - گریزی به متن خیابان میزنیم - مردی کنار خیابان سیگار می فروشد صدای بو ق ماشین ها روی افکار مردم راه میرود کودکی دست مادرش را ول میکند و به سمت لبو فروش می دود لبو فروش به مادر کودک خیره می شود - خیابان را از پشت پنجره ی حمام می بینم - سیگار فروش پک کوچکی به سیگار میزند اتومبیل ها راننده های کلافه ای دارند لبو فروش کودکش را بغل می کند و من پشت پنجره ی حمام با آخرین ق ط ر ه های خونم زندگی می کنم ولی مورچه های کارگر مشغول به کارند و من بی آنکه خواسته باشم نفس می کشم - شاید اینبار دید تازه ای به شعر بدهم - تیغ کند می شود مورچه ها شورش می کنند مادرم نخ هایش را در گنجه ی اتاق قایم می کند مرد لبو فروش زنش را دوست دارد سیگار فروش با پک های مکرر از متن شعر حذف می شود... آبان ماه 88 خوی و اما غزل: بعید نیست خودم عاشق خودت باشد و چشم های تو هم عاشق خودت باشد مرا به خواب خوشی راه میروی تا خود که هر چه راه و قدم عاشق خودت باشد همیشه آینه ام را شکسته بودی تا که چشم آینه کم عاشق خودت باشد همین که شعر مرا عاشقانه میخوانی همین که شعر بدم عاشق خودت باشد تمام عشق خودم را نوشته ام بانو نوشته ام که قلم عاشق خودم باشد ولی همیشه که پایان ماجرا خوش نیست ... یا علی « سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب» با سلام و تسلیت. دوستان عزیز همانطور که میدانید و قبلا به اطلاع شما رسانده ام ماهنامه ی اندیشه ی فرهنگی قصد دارد هر از چند گاهی (هر 3 الی 4 ماه یکبار) به انتشار ویژه نامه هایی برای شعر جوان مبادرت ورزد. از دوستان عزیز خواهانیم تا مقالات اشعار خود را به آدرس الکترونیکی:ms_astronomy@yahoo.com و یا به آدرس : آذربایجان غربی ، خوی ، بلوار 15 خرداد ، کوی جهاد گران 2 ، کوچه ی سوم ، پلاک 17 دوستان عزیز آثار ارسالی خود را در یک CD در word2003تایپ کرده و ارسال نمایند. دوستانی که مجموعه ی اشعار شان منتشر شده است میتوانند یک نسخه از کتاب خود را برای معرفی و نقد برای ما به آدرس فوق ارسال نمایید. جهت تماس تلفنی میتوانید با شماره ی: 09354797796 تماس حاصل فرمایید. و اما شعر: چندی پیش یک غزل از دوست عزیزم علیرضا بدیع خواندم که بسیار لذت بردم و متاثر از آن گردیدم که سه بیت اول آن اینچنین است: هـر آیـنـه آیـیـنـه و هــر آینه سنگم هم سنگم و هم آینـه.. من نـام ام و ننگم از اصل خودم دورم و با وصـل تـو مـغرور من نایم و نیـزارم! من مـاه و پـلـنـگـم! تا مـوعـد جـوشـش بـرسد چلّه گزیدم من خوشه ی انـگورم و در حـال درنـگم من هم در استقبال از این شعر چنین سرودم البته مستزاد نه غزل. در استقبال از علیرضا بدیع: هر جرعه تو را نوشم و در جام شرنگم یعنی که دو رنگم آمـاده زره پوشـم و در حـالت جنگم چون تیـر خدنگم در کـل جـهـان جز دل دیوانه ندارم در گـریـه و زارم در کوه و بـیابـانم و مجنـونم و منگم در تنـگ نهـنگم ابعاد مـرا قالـب دیوانـه گشـاد است در پیچش باد است در مکتب مجنون همه جا گوش بزنگم شــاگـرد زرنـگم هم ناله و هم عاشق و هم بی خبرم من بی درد ِ سـرم مـن دل خسته و در بسته و دنیا همه تنگم در گیر بـه سـنـگم تمثـال تو را دیـده ی مـن خوب نـدیـده مـصـلـوب نـدیـده عیسی به صلیب است و خودم رومی زنگم تمثـال هـونـگـم]1[ هم مستم و دیوانه و هم مسلک بـاران هم دست خدایان می بارم و می ریزم و از تخته شلنـگم باید که بجـنـگم و اما یک غزل که از دو بیت بیشتر نخواهد شد. برای غزل: غزل آمد، وجودم،کل اندامم بهاری شد غزل خواندم، صدایم، لحن آوازم قناری شد کناری سر شدم ، ماندم ولی دم بر نیاوردم همین تا نام من آمد – محمد – آب جاری شد 1- « هونگم» تلفظ ترکی هاون است. یا علی همه کس کشیده محمل به جناب کبریایت من و خجلت سجودی که نکرده ام برایت هوسِ دماغِ شاهی چه خیال دارد ا ینجا به فلک فرو نیاید سر کاسه ی گدایت «بیدل دهلوی»
اخمت به تمام ِ خنده ها می ارزد کفرت به تمام ِ بنده ها می ارزد در آخر این دوئل مرا خواهی کشت مردن به همین برنده ها می ارزد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بی سقف ولی ستاره دارم در گیرم و فکر چاره دارم بی پولم و در به در این شهر یک جیب ِ بزرگ پاره دارم اعتقاد به منجی: در هر مذهب و مکتب دینی میتوانیم رد پایی از منجی پیدا کنیم چنان چه در اسلام و تفکر شیعی از امام زمان (عج) و در بودا به بودا و در زرتشت به سوشیانت و در یهودیت و مسیحیت به مسیح اشاره کرد. الان که فکر می کنم می بینم که کشور ما بیش از همه نیازمند به منجی است . اصلاً گور پدر سیاست. ولش کن. در این مجال یک غزل از بیدل که بی مناسبت نیست را به شما تقدیم میکنم: ای مژده ی دیدار تو چون عید مبارک فردوس به چشمی که تو را دید مبارک ژولیدگی موی سرم چتر فراغی ست مجنون مرا سایه ی این بید مبارک بر بام هلال ابروی من قبله نما شد کز هر طرف آمد خبر عید مبارک دل قانع شوقی ست به هر رنگ که باشد داغ تو،به ما،جام، به جمشید مبارک در عشق، یکی بود غم و شادی بیدل بگریست سعادت شد و خندید مبارک انگاره ای بر شعر موسوم به پست مدرن: من اصلا و به هیچ وجه من الوجود با شعر پست مدرن مشکل ندارم و فقط چیزی که هست این است که می خواهم شعر پست مدرن را مورد کند و کاو قرار دهم تا شاید بتوانم مسائل جاری در این حوزه را برای خودم هضم کنم. اولین مسئله که میتوان در این حیطه بررسی نمود مضمون پروری و معنا گرایی آن است که بجز معدودی ، تعداد زیادی از آنها در حیطه مضمون و معنا دچار نوعی ضعف فلسفی یا حسی هستند . دومین مسئله که میتوان بررسی نمود «اروتیک» در این شعر است. مثلا استفاده از کلمات «سکس» ، «کرست» ، «شورت» و کلماتی از این قبیل که فقط کلمه در شعر جلوه گر می شود تا معنا از ایراد های است که میتوان گرفت. البته استفاده از این کلمات در جایی که لازم است و حامل پیامی به خواننده است هیچ گونه عیبی ندارد ولی اگر این کلمات به صورت مبتذل استفاده شود غیر از جلف بودن شعر هیچ گونه ارزش ادبی ندارد و بقول دوستی عزیز« لا یتچسبک»(1) است . به عنوان مثال شعری از مولوی توجه کنید: نی زنی در محفلی نی میزد ست ناگهان از مقعد ش بادی بجست نای را بر مقعد ش بنهاد و گفت گر تو بهتر میزنی بستان بزن در شعر فوق علاوه بر جلوه گری کلمات شعر دارای ساختار مفهومی و مضمونی بسیار محکمی ست. از این نیز بگذریم سومین مسئله تصویر است. تصویر در شعر پست مدرن بسیار قویست ولی از نظر فضا سازی در تصویر ولی از نظر آمیختگی با مفهوم به مراتب ضعیف تر است. به بیتی از بیدل که آمیختگی مفهوم و تصویر را نشان میدهد توجه کنیم: « صبح ِ بهار ِ یاد ِ تو از خاطرم گذشت چندان گریستم که تهی گشت جای ابر» و چهارم که دیگر هیچ چار پاره مرکب : رونوشت ِسیاهی ِ قبرم روز مرگم تولد و تاریخ توی برزخ دوباره در گیرم سرد و بی غم نشسته در مریخ مرده ها را شبی رصد کردم کفش غم ها به پای من میخورد در فروشنده ها که شک دارم کفش شادی برای من لق بود لنگ ِ لنگم ولی سبکبار م تف به تیمور لنگ ِ بد ترکیب شاعرم تا به اوج تنهایی دست دنیا به شعر من کوتاه فلسفیدن شبیه ِ یک واژه گربه ها را شبیه ِ یک روباه باغ ِ وحش فلاسفه بودم مست ِ مستم به کرم می لولم بوی گندم عرق سگی میداد در به دیوار و در به من می خورد حال ِ انسان ِ بی رگی میداد استکانم همیشه خالی بود واژه ها را به پشت هم چیدم لای اشعار خود نجنبیدم وصله ها را به تو که دوزیدم من به درزی دوباره خندیدم تکه هایم ولو شده در تو سکته کردن درون وزنم بود نفسم در شماره افتاده عکس و معکوس من بهم خورده یک نفر ساقی و یکی باده در زمان کلیشه ی ماضی « هو» گرهمـــچو من افتاده دریـــن دام شوی ای بس که خراب باده وجام شوی ما عشق و رندو مست و عالم سوزیم با ما منـشـیـن وگر نه بد نام شـوی «حافظ» غزل«۱» در آســمان خــلوتم چـــــنـدان نظـر کنم شــایـد تمـام پنجـره هارا خــــبـر کـنـم با همدمان لا له و گلها به خواب خوش یک ناگهان به غایت صحرا سفر کنم آیینه دم به دم به خـدا خـیـره می شــود با سنگ وتیشه هاکه خدایا خطرکنم هی ریشه کن شدم! نشـدم پاسـبان گل با این یگانه گی از گل ها حذر کنــم شاید تو را به باغ گـلـی هـدیه داده ام شایدتوراچوخاک خزان بی ثمرکنم محمد سوداگر۱۳۸۸تیر ماه خوی غزل «۲» تمـام پنجـره هایم گرفـته بـغـضـت را که دست حنجره بامن گلوی صحبت را صدای مانده ی عشقت تنیـده با جانـم به رنگ وحشت گلها کتـاب خلقـت را نسـیم کوچه به کویت رفاقـتی دیریـن تـمام ثانـیــه هـایـم گـرفـتـه بـویـت را غزل بخوان تو بنامم صداقتی ننـگیـن سکوت زمـزمه هایم شنیده عبرت را بـه نام نامـی انـسـان به نـام پـیـونـدش شبیه قافیـه هـایـش تـنـیـده فـطـرت را دلـیــل بــودن و دیـدن دلــیـل آیــنـده دلــیـل بــود ونـبـودم چـــرای عـلــت را بکن لباس رفاقت بکن صداقت را محمد سوداگر تیر ماه1388 خوی معرفی کتاب
نام کتاب: بهشت هم به جهنم ، فدای ناز نگاهت... شاعر: حبیب حسن نژاد ناشر: نشر ماهابه نوبت چاپ:اول
نام کتاب:آن نیمه ام کجاست؟ شاعر:فرحناز حمزه ناشر:مولف نوبت چاپ:اول
نام کتاب: مرده ها حرف نمی زنند نویسنده: روح الله نوروزی ناشر:انتشارات مهر امیر المومنین نوبت چاپ:اول سلام عزیزان من چند وقتی است که از کلیشه بودن میگریزم برای همین تعلقات کلیشه ای خود را کنار گذاشته و از نو می آغازم. چنان چه هستم میزیم . چنان چه خواهم بود میزیم.چنان چه می اندیشم میزیم . وچنانچه خواهم مردمیزیم . روی اعصاب ساعت راه میروم شاید لجاجت کند. آغاز تجربه میکنم وپایان را شکست میدهم. چند مدتیست که می خواستم عوض شوم و اکنون فرصت رسید. ازپست مدرن و مدرن و رئالیست های ذهنم کمک میگیرم تا دوباره بسرایم نغمات نخوانده ام را در این مجال یک غزل به بهار همیشه سر سبزم مادر عزیزم تقدیم می کنم: دوست دارم که روسری باشم روی مـو هـای مــادری بــاشــم دوســـت دارم بـهـــار سـبـزی را لای اشــعـــــار دفتــــری باشــم حــس گــل ها ورای بــاور هــاســت آشــنــایی به بــا وری بــــاشـــم نامـه هـایـم قـفـس شـده در مـن پـر شـکـستـــه کـبـوتــری بـاشــم محمد سوداگر ۱۳۸۸ خرداد خوی 
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







