تبليغاتX
کافه فردوس

کافه فردوس

شعر

هوالغفار

 

بعد سگدو زدن ، دویدنها،صحنه ای عین روزگارم بود

مثل سرباز بودم و اسبم همه عمر را سوارم بود

 

زندگی کردن کثافت ها ، همه بازیچه ی سیاست ها

عاشقی کردن و حماقت ها ، جبرهایی که اختیارم بود

 

زندگی بود و عشق خالی بود ، بحث و افکارمان خیالی بود

پیش چشمت به باد خواهم داد ، هر چه از فلسفه که بارم بود

 

دوستانی عزیز دور و برم دشمنانی طناب می بافند

حلقه ای ذکر بود و بعد از آن ، حلقه ای هم طناب دارم بود

 

بی هوا توی شعر من آمد دلم از درد منقبض می شد

بعد یک عمر من ندانستم زن همسایمان دچارم بود

 

داستان بود و عشق جانی بود ، همه ی عمر من جوانی بود

مثل یک راوی روانی بود ، جغد کوری که در کنارم بود

 

محمد سوداگر ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:27  توسط محمد سوداگر  | 

بسم الله

سلام بعد از مدتها با دو تا غزل کوچولو و صمیمی اومدم بگم که هستم!

در ضمن خبر چاپ کتاب مصرع ابرو سروده محمد نوروزی همشهری و دوست عزیزم  که میتونید برای تهیه ی کتاب به لینک زیر مراجعه کنید!

                                  cilick


 هر صبح من هستم و کافه فردوس و چای و شعر و ...

 

غزل 1:

مرگ آمد برد ما را یک به یک

مثل گل پژمرد ما را یک به یک

 

مثل یک گله همه شنگول و شاد

گرگ آمد خورد ما را یک به یک

 

خنده های ما سر انجامی نداشت

خنده ها افسرد ما را یک به یک

 

دربهشت آسوده بودیم و خدا

بر جهان آورد ما را یک به یک

 

در دل خود آرزوها داشتیم

مرگ آمد برد ما را یک به یک

 

 

 

غزل2:

باور بکنی یا نکنی وضع همین است

تا در دل من جا نکنی وضع همین است

 

ازشهر گریزانی و در شهر گرفتار

تا محکمه برپا نکنی وضع همین است

 

میسوزی و میسازی و در حنجره گیر است

تا راز هویدا نکنی وضع همین است

 

پیغمبر لالی و دراین گوشه دنیا

تامعجزه پیدا نکنی وضع همین است

 

از آه بلندی که کشیدم نهراسی

با ناله که سودا نکنی وضع همین است

 

از شعر گریزانم و ناگاه تو گفتی

تا قافیه پیدا نکنی وضع همین است

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 23:52  توسط محمد سوداگر  |