هوالغفار
بعد سگدو زدن ، دویدنها،صحنه ای عین روزگارم بود
مثل سرباز بودم و اسبم همه عمر را سوارم بود
زندگی کردن کثافت ها ، همه بازیچه ی سیاست ها
عاشقی کردن و حماقت ها ، جبرهایی که اختیارم بود
زندگی بود و عشق خالی بود ، بحث و افکارمان خیالی بود
پیش چشمت به باد خواهم داد ، هر چه از فلسفه که بارم بود
دوستانی عزیز دور و برم دشمنانی طناب می بافند
حلقه ای ذکر بود و بعد از آن ، حلقه ای هم طناب دارم بود
بی هوا توی شعر من آمد دلم از درد منقبض می شد
بعد یک عمر من ندانستم زن همسایمان دچارم بود
داستان بود و عشق جانی بود ، همه ی عمر من جوانی بود
مثل یک راوی روانی بود ، جغد کوری که در کنارم بود
محمد سوداگر ۱۳۹۰
